ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

ثمین و اولین مسواک

چند وقتیه که ثمین خانوم ما هر شب که میدید ما سه تا یعنی بابا ردا و مامائی و آجی داریم مسواک میزنیم،ناجور آویزونمون میشد که مسواکمون رو به اونهم بدیم.تا اینکه سه شب پیش رفتیم و برای خانوم گلی یه مسواک به انتخاب آجی ثنا براش خریدیم.حالا هر وقت از روز که چشمش بهش میفته میخواد مسواک بزنه.شب هم موقع خوابیدن تا میگم ثنا بدو مسواک ،اول ثمین وروجک میدوه و میاد مسواکش رو از من میگیره و به این آسونی ها هم ازش دل نمیکنه.حداقل یه ساعتی باید این لثه ها و 8تا دندونش رو تمیز کنه تا بالاخره یه گوشه ای ،یه جوری ،قایم موشک بازی دربیاریم و برداریمش.میگم ثمین چی میزنی ؟میگه: اِهدا              ...
5 مرداد 1391

ثمین وروجک

سلام به عزیزانم. ثمین خانوم اینروزا خرابکاری زیاد میکنی،چون میخای از همه چی سر در بیاری.دیشب رفتیم فروشگاه رفاه برای خرید.تو رو نشوندیم قسمت جلوی سبد.یه نیم ساعتی که گذشت دیگه هر چی رو که برمیداشتیم اول باید دست شما میدادیم تا بررسی کنی و بعد آبجی ثنا چک کنه ببینه علامت استاندارد داره یا نه،و در انتها وارد سبد میشد.برای همین خریدمون خیلی طول کشید.هر چی رو هم که از دست ثمین خانوم میگرفتیم که نکنه تو دهنش ،یه گریه ای سر میداد که مردم فکر میکردن زدیمش! خسته برگشتیم خونه.بابا برای بالانس کردن چرخهای ماشین رفت بیرون.وقتی داشتم خریدها رو سر جاهاشون میزاشتم،سبد پیاز و سیب زمینیها رو خالی کردی کف آشپزخونه. بازم خدا رو شکر که ثنای مهربون دلش به حال م...
5 مرداد 1391

ثمین و راه رفتن

ثمین کوچولوی من .امروز از خواب نیمروزت که بیدار شدی یه کم بازی کردی و گشنه شده بودی.اشاره کردی به ظرف غذات که رو کابینت بود و هی میگفتی نم نم و بعد دو قدم برداشتی به طرفش و وقتی خودت متوجه شدی فورا نشستی.به بابا که گفتم با هم به این نتیجه رسیدیم که میتونی راه بری ولی میترسی و درست فکر کرده بودیم.وقتی که سر پا نگهت داشتم و ثنا با عروسکت نزدیکت ایستاد و تشویقت کردیم که بری و بگیریش در کمال حیرت پنج قدم به تنهائی به طرف اون برداشتی و با خوشحالی ما خودت هم سر ذوق اومدی و حالا تا بلندت میکنم میخای بدوئی.فدات بشم من.ببخشید که ما این موضوع رو یه کم دیر متوجه شدیم.حالا از این به بعد باهات تمرین میکنیم که انشااله تا عید بدوئی و ترست از بین بره. یه...
5 مرداد 1391

ثمین و نی نی عمه

عزیزای من،بالاخره بعد از چندین سال انتظار نی نی عمه به دنیای ما وارد شد. ٥شنبه شب رسیدیم شیراز.خونه ی مامان جون طیبه به خاطر به دنیا اومدن نی نی حسابی شلوغ شده بود.4 تا از خاله های بابارضا و عمه ی امیرعلی کوچولو و پسر خاله ها و دختر خاله ها.این دو سه روز حسابی خوش گذشت.ثنا خانومی که حسابی با دوستاش علی و فرزاد و علیرضا و مهدیه سرگرم بود.البته بیشترش رو پیش عمه بود تا اگه کاری داشت کمک کنه.ثمین هم که اصلا غریبی نکرد و برا خودش میچرخید.   ثمین کوچولومون داره حرف میزنه.یعنی عین طوطی شده.تو ماشین به ثنا گفت:ننا و ثنای مهربونم کلی ذوق کرد و میگفت بله و ثمین هم هی تکرار میکرد. خونه ی مامان جون اینا به کوچیکترها میگفت دادائی یعنی داداشی ...
5 مرداد 1391

ثمین و تولد یکسالگی

سلام به عزیزای مامان.همونطور که قول داده بودم،تولد ثمین رو امشب گرفتیم. دیروز که 4شنبه بود،مامان جون و باباجون جواد و عمه نرگس و دائی رامین اومدن.چون اولین سال تولد ثمین کوچولو بود و تنها بودیم،اومدن تا با هم براش جشن بگیریم.از شانس ما هم ثمین از دیروز سرما خورد و امروز کلی بد قلق شده بود و بردیمش دکتر.موقع جشن هم یه کم گریه و یه کم خنده.امروز بچه م اصلا اشتهائی به خوردن غذا نداشت.فقط شیر میخورد.بازم خدا رو شکر.من و ثنا و عمه نرگس نشستیم و با کاغذ رنگی آویز درست کردیم.البته ثنا و عمه بیشتر زحمت کشیدن.دستشون درد نکنه. ثمین گلم: هدیه ی من و بابارضا یه جفت النگو بود.هدیه ی آجی ثنا یه جفت کفش خوشگل و حلقه ی هوش بود.باباجون و مامان جون...
5 مرداد 1391

ای ثمین وروجک تولدت مبارک

عزیزمن گل من تولدت مبارک        عزیز من گل من تولدت مبارک قشنگ شدی ،گل شدی،شدی مثل عروسک                   عزیز من، گل من، تولدت مبارک           تصمیم گرفتیم آخر هفته برات تولد بگیریم،آخه باید واک سن یکسالگیت رو هم بزنی که تا اخر هفته حالت خوب باشه جیگر بعدا نوشت : ثمین عزیزم.امروز روز تولدت توست اما چون مصادف شد با روز 28 ماه صفر،تصمیم گرفتیم آخر هفته برات جشن تولدت رو بگیریم.باید واکسن یکسالگی رو هم بزنی تا برای اخر هفته حالت خوب شده باش...
5 مرداد 1391

ثمین و نه گفتن!

ثمین عزیزتر از جانم: این روزا خیلی بلا و شیطون شدی.هزار ماشااله یکدقیقه رو هم نمیخای از دست بدی. صبحها که آجی ثنا رو بیدار میکنم باید همه ی کارهامون اروم و بی سر وصدا باشه.آخه تا حالا چند بار موقع آماده کردن ثنا،شما بیدار شدی و خلاصه همه چی رو بهم ریختی.آبحی ثنا هم که ماشاله خانومیه واسه خودش.اینقدر اروم صحبت میکنه که شما بیدار نشی.هر وقت که احی از مهد میاد تا در باز میشه میدوئی به طرف در و کلی از خودت صدا درمیاری مثلا داری به ثنا خوش آمد میگی.آحی هم شما رو با مهربونی بغل میکنه و یه کم میچرخونه تا راضی بشی. روز پنجشنبه  ثنا تعطیل بود و تو اتاقش داشت بازی میکرد،من و شما هم داشتیم تو سالن بازی میکردیم.از توی ساک اسباب بازیهات،یکی یکی...
5 مرداد 1391